تصمیم گرفته بودم که وبلاگم را تخته کنم. راستش حتی تصمیم هم گرفته بودم که حتی تعطیل شدنش را هم به کسی خبر ندهم چون ممکن بود باعث جنجال شود. دلیلش هم این بود که احساس میکردم هیچ سودی برایم نداشته و ندارد و حتی باعث فضولی بعضی از هموطنان در زندگی شخصی ام شده است و البته شایعه سازی حضرات. باور کردنش هم مشکل بود که کسی چنین بی شرمانه به خود اجازه اظهار نظر درباره من را بدهد.  البته من همواره تا حد توان از هر هموطنی حمایت کرده ام اما :

  • تاکنون از هیچ دانشجویی اعم از ایرانی و خارجی برای کمک هایم پولی دریافت نکرده ام.
  • در این زمینه هم تاکنون هیچ گونه کار خلاف قوانین مالزی٬ ایران و یا نیوزیلند انجام نداده ام.
  • از هیچ کس هم توقعی برای کمک هایم نداشته ام. (اگر راست میگویید)

اما حسودان و نامردان پیشرفت و حتی زندگی آرام یک هموطن را هم چون خاری در چشم خود می بینند و به ابزار ضعیفان و نامردان یعنی " ترور شخصیت" دست می زنند.

  اما امروز یک اتفاق افتاد.

یک هموطن ایرانی: می بخشید شما ایرانی هستید؟ بله. شما علیرضا نیستید؟ چرا. من وبلاگتون رو می خوانم و همواره پیگیری می کنم و......

نامش بهنیا بود. اهل سردانگ. ۵ دقیقه صحبت با او در مورد مسایل مختلف باعث شد که جان دوباره ای به این وبلاگ دهم و احساس کنم که شاید گاهی هم به درد بخورد. البته که به درد می خورد. " مهندس جوان(امید)"٬ " آرش تودشکی" خانم کبودر آهنگی" آقای خاتمی٬ "حسین"٬ " یک هموطن" (بهروز) دوستانی بودند که با با این وبلاگ شناختم.

اما شاید دیگر برای بعضی چیزها کافی باشد. امروز در کشور ما اگر کسی بدون پول کاری را انجام بدهد اگر بگوید برای "خدا" بود یا " چون هموطنم بود" یا " حس انسانی" مسخره اش میکنند و بعد هم پشت سرش میگویند که طرف یا سیاسی بود٬ یا می خواست ..... بکند یا اینکه از سر فلاکت و تنهایی می خواست دوست دور خودش جمع کند. خلاصه به نظر میرسد که باید وارد دنیای کثیفشان شد یا رویت کثافت می ریزند. پس با عرض پوزش از این پس انتظار هیچ گونه کمک رایگان از من نداشته باشد. اما باز هم خواهم نوشت تا حداقل وطیفه اطلاع رسانی ام را نسبت به هموطنانم انجام دهم.