با کلی مشقت خودم را به ایستگاه اوتوبوس باتانگ برجونتای رساندم. 7 کیلومتر کم مسیری نست و تنها یک اتوبوس قراضه که هر از چند گاهی به وقت دلخواه , و بدون ملاحضه افرادی که که منتظرند می آید و می رود. بچه ها میگفتند معمولا حدود ساعت 6 سر و کله اش پیدا می شود اما انگار نیم ساعت تاخیر باز هم همان حدود 6 حساب می شود.

ایسگاه باتان برجونتای(کوالا سلنگور) جای غریبی است. تنها راه برای رفتن اتوبوسهای قراضه "سلنگور باس" است. هیچ راه دیگری وجود ندارد. کرابه تاکسی تا راونگ 50 رینگیت است که تازه از آنجا کی تی ام بگیری. خلاصه اینجا آدم آرامش و صبر را یاد میگیرد.

جایی که زمان هیچ ارزشی ندارد. جایی که اعتراض و حتی خم کردن ابرو کار عجیبی است.

راننده آرام و بدون هیچ نگرانی سیگارش را گتهی پکی میزند. با زبان مالایی بلند بلند با رفیقش صحبت میکند. تنها چیزی که از صحبت هایش می شود فهمید مخلوطی از داستان دختر ها و داستان های سیاسی انور و .... است.

ساعت از 7.5 میگذرد و راننده صحبت هایش هنوز ناتمام است. چه قدر  دوست داشتم با کشیده ای آبدار او را به راه بیندازم. !!! اما من چه کاره ام. جرات حرف زدن هم نداشتم چون خوب میدانستم همین مالایی های خسته اولین کسانی خواهند بود که خواهند گفت "  به راننده هموطن ما چکار داری"

خلاصه ساعت به 8 رسید و رراننده تصمیمش را بلاخره گرفت.

50 نفر سوار اتوبوس 30 نفره اش شدند تا بعد از یک ساعت و نیم به " سونگایی بولا برسند"

خدایا!!!!! الان حتما این کی تی ام بازی در می آورد. با آن سیستم هچلهفش.

نیم ساعت گذشت و کی تی ام آمد. اما انگار این دفعه را سر شانس بودم. کی تی ام فقط در ایسگاه مرکزی کوالا لامپور توقف داشت.

کلی خوشحال شدم. سوار شدم و بعد از نیم ساعتی به ک ال سنترال رسیدم.

خسته خسته بودم. تاکسی انتخاب طبیعی بود.

و بقیه دارمد روزم را به دو دستی به جناب تاکسی تقدیم کردم تا پس از 4.5 ساعت به خانه برسم.

خسته و خسته! نیمه جان روی تختم دراز کشیدم تا فردا اول صبح را دو باره به محل کارم بروم و دوباره برگردم