جند روز پیش بود که یکباره و بدون هیچ توضیحی دلم گرفته بود. احساس عجیبی داشتم. انگار که کتک خورده باشی. همسرم هم متوجه تغییر حال روحیم شده بود. گفتم نمی دانم چرا امروز غروب خیلی دلگیر تر از غروب های دیگر است.راستش به دنبال بهانه بودم و آسمان و ریسمان کردم تا به صاحبخانه مان رسیدم. این فلان فلان شده داره همه جا رو رنگ میکنه که مستاجر جدید بیاره. اصلا چرا فقط خونه ما! ( البته بعدا بقیه خانه ها را هم رنگ کردند. اما خوب کمی بیشتر به ما لطف داشتند) خلاصه آن روز گذشت تا امروز به تقویم نگاه کردم و متوجه شدم که بله سالگرد جدایم از ایران است. زمانی که با پرواز ایران ایر اهواز را به مقصد تهران وتهران را به مقصد کوالالامپور ترک کردم. و شاید آغاز دوران بزرگسالی.

امروز خانه من اوکلاند است. راستش را بخواهید مسافرت هم که بروم دلم برای خانه ام تنگ می شود. دوستان بسیار خوبی هم پیدا کرده ام. و در مجموع از زندگیم رضایت دارم اما قستمتی از وجودم را در ایران جا گذاشته ام. دوستانم خانواده ام و میهنم.  

چندی پیش می خواستم به خانمم در مورد یکی از مناطق اوکلاند توضیح دهم. ناخوداگاه به جای اینکه گفتم از اونجا تا ایران 10 دقیقه هم نمی شه. (می خواستم بگم تا کینگزلند.) کلی خندیدیم به این اشتباه جالب ولی بعد دیدم که خیلی هم اشتباه نبود چون من و خانواده من اونجا زندگی می کنن. "هرجا من هستم آنجا هم ایران است"